نمیدونستم یه چنین جایی هم هست ...با این شماره تماس بگیرید به سوالای اعتقادیتون جواب میدن...بدون تعارف بپرسید سوالاتونو..بخشای مختلف داره اونجا زنگ بزنی یه صدای ضبط شده پخش میشه و براتون توضیخ میده بخش های مختلف اونجارو ..همین شمارت 09640 ....راستی روزای تعطیل نیستند

 

این یه پست ثابته

پستای جدیدم زیر این پسته

دوستان تنها پل  ارتباطی من با شما لپ تاپ داداشمه..

قابل توجه!

داداشمم قراره  هفته ی دیگه بره اصفهان دانشگاهش

خخخ

پس دیر به دیر سر میزنم..هر وقت داداشم بیاد..ولی سر میزنم!

ایشالا

جایی نرید هاااا   

+تاریخ سه شنبه 17 شهريور 1398ساعت 20:16 نویسنده دلی |

عجب غلطی کردم که گفتم از مرگ نمیترسم

از وقتی این حرفو زدم ترس تو دلم افتاده

 

+تاریخ شنبه 23 مرداد 1395ساعت 23:19 نویسنده دلی |

مرگ

 

رفته بودیم عید دیدنی خونه ی یکی از اقوام

سنی ازش گذشته بود

یادم نیست امسال بود یا پارسال بود یا پیرارسال

بحث پیری و زمین گیر شدن شد

یه نفر گفت ایشالله زمین گیر نشیم .خار نشیم

اونی که توی خونش بودیم گفت:

د  اگه زمین گیر نشیم که دل نمیکنیم از این دنیا

به نظرم راست میگفت

 

 

مرگ

نمیدونم بعد از مرگ بهشت و جهنمی هست یانه

به نظرت چی باعث میشه ما از مرگ بترسیم؟

 

از مرگ نمیترسم ولی زندگی کردن رو هم دوست دارم

از مرگ نمیترسم ولی حاظرهم نیستم ریسک کنم و جونمو به خطر بندازم

 

چیزی که باعث میشه من از مرگ بترسم اینه که هنوز عقیده محکم و مطمئنی پیدا نکردم و میگم نکنه مرگم زمانی فرا برسه که در موردعقیدم مطمئن نیستم

 

آیا خدایی هست؟

اگر نیست

پس

پس

پس من از کجا اومدم

اگه خدایی هست واسه چی ما رو به وجود آورده..چ نیازی داشته به ،به وجود آوردن من؟

خدا چیه؟

ولی باز در برابر همه ی سوالای توی ذهنم میگم

اگه خدایی نیست پس من از کجا به وجود اومدم ؟

نمیدونم

بعد از مرگ چی میشه؟

 

تموم میشیم؟

یا وارد دنیای جدیدی میشیم؟

اگه وارد دنیای جدیدی میشیم،

آیابهشت و جهنمی در اون دنیا وجود داره یا اینکه یه دنیای متفاوت از اینه؟

آیا دینی هست؟

این معجزاتی که میگن چیه؟

 

+تاریخ یک شنبه 17 مرداد 1395ساعت 18:12 نویسنده دلی |

تابستونه و..

 

آبجیم دیگه مدرسه نمیره

اونیکی آبجیمم که تعطیله

خلاصه که سه تا دختر،تو خونه ایم

مامانم دستش در رفته چون دیر بهش رسیده مثل اینکه باید عمل کنه

 

دخترا آشپزی رو دست گرفتیمhttp://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/hellskitchsmiley2.gif

دو روز تو هفته من آشپزی میکنم ...دو روز اینیکی آبجیم  آشپزی میکنه و دو روز هم اونیکی آبجیمRolling Pin

جمعه ها هم روز آشپزی مامانو باباستsmile

 

بابت ظرف شستن هم از قبلنا برنامه داشتیم

ولی الان اینطور کردیم که هر کس هر روزی آشپزی داره ،ظرفای اونروزهم باید بشوره

در ضمن گاز رو هم باید پاک کنه

 

ظرفای جمعه هم مال دختراست !نوبتی میشوریم

به من که خیلی خوش میگذره اینجوری

 مامانو بابا هم خسته نمیشن

سال تحصیلی که شروع بشه آبجیم میره مدرسه

اونیکی آبجیمم میره یه شهر دیگه...باید برنامه ای تدوین بنوماییم واسه این کارا ...

+تاریخ یک شنبه 17 مرداد 1395ساعت 17:48 نویسنده دلی |

تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول

سلام و به قول یکی از دوستان :درووووووووووووود

اصلا ولش

همون سلام خودم خوبه

آره

همون سلام

پس سلام

خوبید ؟خوشید؟سلامتید؟

حالا ببین چقدر سلام میکنم من امروز

آقا سلام سلامتی میاره

سلام

ایشالله که همه سالم باشند

سلامتی چ چیز خوبی بید

کلمه ی چیز رو داشتی؟نه داشتی؟

گفتم سلامتی یاد مادربزرگم افتادم

یادتونه گفتم بستری شده بود واسه صفراش  دل درد شدید گرفته بود؟

توی دوره ای که این مادربزرگم بیمارستان بود اونیکی مادر بزرگمم بستری شده بود

چندتا از رگاشو بالون زد

یعنی جفت مادربزرگام هم زمان بیمارستانی شده بودند

جفتشون مرخص شدن خداروشکر

آره دیگه

خبر دیگه اینکه...

آمپولی چیزی داشتید بیاید خودم در خدمتم

خخخ

آبجیم کلاس آمپول زنی یا همون تزریقات رفتشکلکهای 
جالب آروین

آره دیگه آبجیم کلاس رفته اونوقت من درخدمتم

حالا میگم براتون قضیه رو صبررررر بفرماییییید

یه جلسه منو برد سر کلاسش که آب مقطر تزریق کنه تو رگم و استادش ببینه

درد زیادی نداشت آمپول زدنش ولی یه کم حس کردم داره به استخونم فرو میکنه

وقتی داشت میزد خودمو بی تفاوت  نشون دادم که هول نکنه چون یه کم هول شده بود

 

 

آقا ما هم اومدیم خونه بعد اون ماجرا

به آبجیم گفتم منم میخوام آمپول تو رگ بزنم

آبجیم قبلا یه مقدار از آمپول زنی برام گفته بود

من رو هم  که یه بار برده بود تزریق کرده بود بهم

و بقیه بچه هارو هم دیده بودم که تزریق کرده بودن اونجا

به نظر خودم یاد گرفته بودم    

آقا شروع کردیم

به مامانو و اونیکی آبجیم گفتم بیاید میخوام به اینیکی آبجیم آمپول رگ تزریق کنم شمام یاد بگیرید

 اطمینان به نفسو داشتی؟

آقا زدیم آمپولو هر کاری کردیم تو رگ نرفت

قبل از فرو کردن رگ رو میدیدم ولی وقتی آمپول رو فرو میکردم رگش غیب میشد دیگه رگی نمیدیدم

 

جفت دستاشو سوراخ کردم ولی آخرشم موفق به زدن آمپول نشدم

 

آره دیگه

خلاصه آمپولی چیزی داشتید در خدمتم

جرئت داری بیا

آهااااای Hello

کجا فرار کردیید

لا اقل پیام بدید کاری باهاتون ندارم 

خخخ

 

+تاریخ جمعه 15 مرداد 1395ساعت 16:55 نویسنده دلی |

هی من هیچی نمیگم هی شما چیزی نمی گید

ای بابااااااااااااا

خو دلم تنگ میشه براتون بی معرفتا

چرا سر نمیزنید

مادر بزرگم الان زیر عمله تو بیمارستان

معلوم نیست قلبش دووم این عملو بیاره یانه

 

 

+تاریخ شنبه 19 تير 1395ساعت 15:21 نویسنده دلی |

سلام   

سلامی چو بوی خوش آشنایی

حالا این کلمه ی بو وسط عبارت بالا چی کار میکنه رو نمیدونم

گفتم عبارت...میشه اکسپرشن

داستان داره لغت حفظ کردنای من

به معادل فارسیش بر میخورم سعی میکنم معادل انگلیسیشو بگم

خلاصه

اینطوری هم میشه گفت

سلام

سلامی چو روز خوش آشنایی

چقدر دلم براتون تنگ شده بود

هر چند که وقتی اومدم وبلاگم هیچ پیامی برام نیومده بود 

خخخخخ

ولی خب خنده نداره خداییش خنده نداره

چی بگم

از کجا بگم

اصلا بگم؟

نگم؟

بگم؟

نگم؟

بی خیال

فقط

این وبلاگ همیشه چشم انتظارتونه 

.

خب

دیگه چ خبر

راستی خبری ندادی که بریم سراغ خبر بعدی

خب یه چیزی بگو

چیزی نمیخوای بگی

شایدم چیزی نداری که بگی

شایدم دوس داری بگی ولی نمیتونی بگی

بقیه شایدارو شما بگید....

 

+تاریخ چهار شنبه 2 تير 1395ساعت 17:40 نویسنده دلی |

سلااااااااااااام

انتخاباتم که تموم شد

خخخخخ

اگه گفتید آخرش دلداده چ کرد

خب  از این که بگذریم دیگه چ خبر

اومدم اعلام وجود کنم

خیلی وقته آپ نکرده بودم

 

 

+تاریخ یک شنبه 23 اسفند 1394ساعت 19:36 نویسنده دلی |

توی دنیا چه خبره؟

ببین چقدر طرز فکرا میتونه متفاوت باشه

کی راست میگه

کدوم روش زندگی درسته...زندگی اجتماعی باید چ جوری باشه

 

 

اووو...ببین انتخابات مجلس داره شروع میشه

به کی رأی بدم؟

قوز بالا قوز

حتی نمیدونم  رأی سفید بدم یا اصلا رأی ندمHangin

 

 

آره من تنبلم!من همه ی سوالای توی ذهنمو گذاشتم کنار و دارم زندگیمو میکنم

می ترسم!می ترسم از اینکه موقع مردنم یاد سوالایی بیفتم که یه زمانی چال کردم..سوالایی که دنبال جواباش نگشتم

گفتم:مردن!گاهی اوقات حتی نمیدونم باید از مردن ترسید یانه...واقعا بعد از این دنیا دنیایی هست؟آیا ما باید پاسخگو باشیم پس از مرگ؟

 

وارد هر راهی میشم  به بن بست سوالای توی ذهنم میرسم

 

باخودم میگم: رأی بدم؟     JC Handshake  آخه چ جوری؟ ای بابا هنوز خط و مشی خودم مشخص نیست چه برسه به اینکه بخوام طرفو بشناسم.

 

 

با خودم میگم : رأی سفید بدم؟ ....شاید بهتر از رأی ندادنه...به نشانه ی اینکه بلاخره خون های زیادی واسه این مملکت ریخته شده...حد اقل رأی سفید بدم که یعنی منم باهاتونم...ولی شنیدم رهبر میگه باید رأی بدید وظیفه ی شرعیه رأی سفید هم قبول نیست اگر هم نرسیدید تحقیق کنید باید از دو نفر با ویژگی یی که یادم نیست چی چیه تحقیق کنید...آخه اون دونفرو از کجا گیر بیارم ..از کجا بشناسم...آخه من از کجای این دنیا سر در میارم که بیام رأی بدم

  

با خودم میگم: اصلا رأی ندم؟ ....ولی میترسم شرعی مشکل داشته باشه...ولی یه جور دیگه هم میشه فک کرد:خب وقتی نمیدونی چه کاری درسته بهتر نیست هیچ کاری نکنی؟رأی ندادن بهتر نیست؟

 

 

+تاریخ چهار شنبه 27 آبان 1394ساعت 1:43 نویسنده دلی |

تاسوعای امسال بود

خالم داشت ظرفارو میشست و هم زمان دعا میکرد

خیلی دعا کرد

منم بین حرفاش گفتم: فرج امام زمان

بعد اون گفت :سلامتی امام زمان

دوباره گفتم :نه ! فرج امام زمان

گفت :بلاخره امام زمان دستو پا شکسته که نمیتونه بیاد ...خب باید سالم باشه

گفتم:نه ! فقط بیاااااااد...دستو پا شکسته هم شد اشکال نداره ....فقط بیاااااااد!

 

+تاریخ یک شنبه 3 آبان 1394ساعت 20:20 نویسنده دلی |

سلام

احوالات؟

مثه اینکه این آهنگ پست قبلی واسه خیلی وقت پیشه ولی من تازه گوش دادم..زیاد اهل آهنگ نیستم

خب بگید ببینم چ خبرا

+تاریخ چهار شنبه 29 مهر 1394ساعت 1:31 نویسنده دلی |

نمیدونم این آهنگو شنیدید یا نه من اولین بار دیشب تو خندوانه شنیدم هربار که گوش میدم اشکم در میاد لینک دانلودشو این پایین براتون میذارم خواستید شمام دانلود کنید گوش بدید

آهنگ لیلا از مازیار فلاحی

 

 

 

MP3 – 320

Mazyar Fallahi – Leyla

MP3 – 128

Mazyar Fallahi – Leyla

 

+تاریخ چهار شنبه 8 مهر 1394ساعت 22:54 نویسنده دلی |

دلم گرفته

ادامه مطلب مورد نظر رمز دارد.
لطفا رمز عبور مربوط به مطلب را وارد کرده ، دکمه تایید را کلیک کنید.

ادامه مطلب
+تاریخ پنج شنبه 19 شهريور 1394ساعت 12:24 نویسنده دلی |

بروبچ این ترازوئه هر جا میذارمش یه عددی نشون میده..     آخرش نفهمیدم وزن زیاد کردم یا کم ... پس بیخودی  خوشحال شدم که یه کیلو کم کردم...خخخ  

+تاریخ چهار شنبه 18 شهريور 1394ساعت 17:58 نویسنده دلی |

بچه که بودم

هنوز کلاس اول نرفته بودم

نقاشی رو خیلی دوس داشتم

یادمه حتی آرزوهامم نقاشی میکردم 

..یه روز مشغول نقاشی بودم..

آخر نقاشیم بود

گفتم نقاشیم خدا رو کم داره بذار خدا رو هم بکشم

سخته  با نوشتن  بخوام توضیح بدم خدا رو چ جوری کشیدم

خدارو تو آسمون کشیدم...کنار آسمون..شکل ابر نبودا  ولی شما فک کنید شبیه به ابر کشیدم...ولی در واقع شباهتی به چیزی نداشت.شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے     

بعد مشکییش کردم

نمیدونستم چ رنگیه..

همونجور که الان نمیدونم چیه

واقعا ما کی هستیم...تواین دنیا چی کار میکنیم؟بعد از مرگ چی میشه؟

منم هر چی میگم آخرش به این سوالا میرسم...هه

 

 

+تاریخ شنبه 14 شهريور 1394ساعت 14:15 نویسنده دلی |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 13 صفحه بعد